ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
گربه ای به روباهی رسید .گربه که فکر می کرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام کرد و گفت : حالتان چطور است ؟
روباه مغرور نگاهی به گربه کرد و گفت : ای بیچاره ! شکارچی موش ! چطور جرات
کردی و از من احوالپرسی می کنی ؟ اصلا تو چقدر معلومات داری ؟ چند تا هنر
داری ؟
گربه با خجالت گفت : من فقط یک هنر دارم
روباه پرسید : چه هنری ؟
گربه گفت : وقتی سگها دنبالم می کنند ، می توانم روی درخت بپرم و جانم را
نجات بدهم .
روباه خندید و گفت : فقط همین ؟ ولی من صد هنر دارم . دلم برایت می سوزد و
می خواهم به تو یاد بدهم که چطور با ید با سگها برخورد کنی .
در این لحظه یک شکارچی با سگهایش رسید . گربه فوری از درخت بالا رفت و
فریاد زد عجله کن آقا روباه .
تا روباه خواست کاری کنه ، سگها او را گرفتند .
گربه فریاد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسیر شدید ؟ اگر مثل من فقط یک
هنر داشتید و این قدر مغرور نمی شدید ، الان اسیر نمی شدید . . .